در باب حكمت زندگي
آرتور شوپنهاور
ترجمه محمد مبشري (ويراستار: علياصغر حداد)
انتشارات نيلوفر
چاپ اول، تابستان 1388
277 صفحه، 5500 تومان ![]()
***
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به گفتهي مبشري، ترجمهي تازهي او با عنوان «در باب حكمت زندگي» نوشتهي آرتور شوپنهاور - فيلسوف آلماني - است و از متن اصلي (آلماني) به فارسي ترجمه شده است.
كتاب يادشده از سوي انتشارات نيلوفر در حال انتشار است.
مبشري گفت: اين اثر مجموعهاي است دربرگيرندهي افكار خردمندانهاي از بزرگان اروپا، مشرقزمين، سعدي و انديشهها و فلسفههاي هندي؛ مجموعهي منسجمي دربارهي راه سعادت براي انسانها.
منبع:
http://photo.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1377566&Lang=P
***
ترجمه اين كتاب مهم آرتور شوپنهاور (ويكيپدياي فارسي و انگليسي) در ادامه توجه لازم ولي چه بسا ديرهنگام به وي در ايران صورت گرفته است:
· شوپنهاور و نقد عقل كانتي (رامين جهانبگلو – ترجمه محمد نبوي – نشر ني سال 1377)
· فلسفه آرتور شوپنهاور (تامس تافه – ترجمان عبدالعلي دستغيب – نشر پرسش سال 1379)
· جهان و تاملات فيلسوف، گزيده هايي از نوشتههاي آرتور شوپنهاور (ترجمه رضا وليياري – نشر مركز سال 1386)
· و بالاخره «جهان همچون اراده و تصور» (ترجمه رضا وليياري – نشر مركز سال 1388)
***
از مقدمه كتاب:
شوپنهاور در سالمندي تجربيات و دانش خود را در باب سعادت با بياني روشن و پرطنز در قالب اثر حاضر به خوانندگان عرضه كرده است. نويسندگان و منتقدان بسياري استادي شوپنهاور را در نوشتن نثر آلماني ستودهاند و آن را موجب شهرت وي دانستهاند...
شوپنهاور مينويسد: « براي اينكه بتوانم طرحي براي زندگي سعادتمند تنظيم كنم، ناچار بودم از مواضع برتر، يعني مواضع مابعدالطبيعي-اخلاقي، كه حاصل واقعي فلسفه من است چشمپوشي كنم... بنابراين ارزش اين ملاحظات نيز مشروط است، زيرا لفظ فلسفه سعادت خود حسن تعبير است.»
***
بخشهاي مختلف كتاب:
پيشگفتار (شوپنهاور)
فصل اول: تقسيمبندي موضوع
فصل دوم: درباره آنچه هستيم
فصل سوم: درباره آنچه داريم
فصل چهارم: درباره آنچه مينماييم (جايگاه و ارزش ما در نظر ديگران)
فصل پنجم: اندرزها و اصول راهنماي عمل
فصل ششم: درباره تفاوتهاي سنين گوناگون
قهرست نامها
***
شوپنهاور در فصل اول: تقسيمبندي موضوع، آورده است:
آنچه سرنوشت انسانهاي فاني را پي ميافكند، از سه مشخصه اساسي ناشي ميگردد:
1- آنچه هستيم: يعني شخصيت آدمي به معناي تام كه از اين لفظ سلامت، نيرو، زيبايي، مزاج، خصوصيات اخلاقي، هوش و تحصيلات را ميفهميم
2- آنچه داريم: يعني مالكيت و دارايي از هر نوع
3- آنچه مينماييم: چنانكه ميدانيم معناي اين لفظ اين است كه در نظر ديگران چه هستيم، يا به بيان روشنتر: ديگران چه تصويري از ما دارند. پس اين مشخصه عبارت است از عقيده ديگران درباره ما و به آبرو، مقام و شهرت تقسيم ميشود.
تفاوتهايي كه تحت عنوان اول مشاهده ميكنيم، تفاوتهايي هستند كه طبيعت ميان انسانها نهاده است. از اين واقعيت ميتوان نتيجه گرفت كه تاثير اينها بر سعادت يا شوربختي انسانها بسيار اساسيتر و پردامنهتر از تاثير تفاوتهايي است كه صرفاً توسط انسانها تعيين ميشوند و تحت دو عنوان بعدي آمدهاند.
امتيازات واقعي شخصي، چون بزرگي روح يا خوشقلبي در مقايسه با امتيازاتي چون مقام، اصل و نسب (حتي اگر اصل و نسب شاهي باشد)، ثروت و جز اينها مانند تفاوت ميان پادشاه واقعي و هنرپيشهاي است كه در صحنه نمايش نقش پادشاه را ايفا ميكند.
متودوروس (Metodoros)، نخستين شاگرد اپيكور، عنوان فصلي را در كتابش چنين برگزيده است: «زخمهايي كه بر سعادت ما از درون وارد ميشود، بسيار عميقتر از زخمهايي است كه از بيرون ميرسند» اين واقعيتي آشكار و انكارناپذير است كه عنصر اساسي براي خوشي انسان، و در واقع براي همه نحوه زندگي او، آن چيزي است كه در خود اوست يا در وجودش جريان دارد. زيرا سرچشمه مستقيم خرسندي يا ناخرسندي عميق او كه نخست از احساس، خواست و تفكر او حاصل ميگردددر اينجاست، حال آنكه هر آنچه بيرون از اوست فقط غيرمستقيم بر او تاثير ميگذارد. به اين علت، وقايع يا روابط بيروني يكسان بر هر كس تاثير كاملاً متفاوت دارند و آدميان حتي در محيطي يكسان، در جهانهاي متفاوتي زندگي ميكنند. زيرا انسان فقط تصورات، احساسات و اراده خود را بيواسطه درك ميكند و عوامل بيروني، تنها از طريق اينها بر او تاثير ميگذارند. جهاني كه هر كس در آن زندگي ميكند، عمدتاً به شيوه نگرش خود او وابسته است و بنابراين به تفاوت ذهني اشخاص بستگي دارد؛ و متناسب با اين تفاوت، فقير، پوچ و سطحي يا غني جالب توجه و پرمعنا ميگردد...
بنابراين واضح است كه سعادت ما چقدر به آنچه هستيم، يعني به فرديتمان وابسته است. حال آنكه غالباً فقط سرنوشت را، يعني آنچه را كه داريم يا مينماييم به حساب مياوريم. ممكن است سرنوشت ما بهتر شود، اما كسي كه غناي دروني دارد، از سرنوشت انتظار چنداني ندارد. برعكس، ابله، ابله ميماند، كورذهن تا آخر عمر كورذهن ميماند، حتي اگر در بهشت و در ميان حوريان باشد...
همه چيز اين واقعيت را تاييد ميكند كه عنصر ذهني، بسيار بيشتر از عنصر عيني براي سعادت و لذت، اهميت دارد... بهويژه سلامت بر همه موهبتهاي بيروني چنان برتري دارد كه گداي تندرست، به راستي سعادتمندتر از پادشاه بيمار است. مزاجي آرام و شاد كه حاصل تندرستي كامل و ساختمان بدني خوب باشد، شعوري كه روشن، زنده و نافذ باشد و درست درك كند، ارادهاي كه متعادل و نرم باشد و وجداني آسوده به بار آورد، همه اينها امتيازاتي هستند كه مقام و ثروت ممكن نيست جاي آن را بگيرد، زيرا بديهي است كه هيچكس نميتواند آنچه را كه آدمي در ذات خود هست، آنچه را كه در تنهايي همراه اوست، به او اعطا كند يا از او بگيرد و اين از هر چيز ديگري كه در تملك اوست يا در انظار ديگران وجود دارد، براي او مهمتر است. انسان پرمايه در تنهايي محض با افكار و تخيلات خود به بهترين نحو سرگرم ميشود، حال آنكه تنوع مداوم در معاشرت، نمايشها، گردش و تفريح، ممكن نيست كسالت شكنجهآور فرد بيمايه را از ميان بر دارد.
انساني كه شخصيت متعادل و نرمي دارد، ميتواند در شرايط محقرانه نيز خشنود باشد، در حاليكه كسي كه شخصيتي آزمند، حسود و شرير دارد، با ثروت فراوان نيز خشنود نيست. اما بهخصوص آنكس كه مدام از لذت شخصيت فوقالعاده و ذهن برجستهاي برخوردار است، بيشتر لذتهايي كه عموم مردم در پي آناند، نه تنها زايد، بلكه فقط مزاحم و آزاردهنده مييابد...
بنابراين، براي سعادت در زندگي، آنچه هستيم، يعني شخصيتمان به طور قطع نخستين و مهمترين امر است، زيرا دائم و در همه شرايط تاثيرگذار است، بهعلاوه مانند موهبتهاي دو مقوله ديگر، دستخوش سرنوشت نيست و كسي نميتواند آن را از چنگمان بدر آورد. از اين حيث مي توان ارزش آن را در تقابل با ارزش آن دو مقوله ديگر كه نسبي است، ارزش مطلق خواند. نتيجه اينكه، بسيار كمتر از آنچه مي پندارند مي توان از بيرون حريف كسي شد...
از اهميت تعيين كنندهاي كه مقوله اول نسبت به دو مقوله ديگر دارد نتيجه ميگيريم كه عاقلانهتر آن است كه در جهت سلامت و تربيت تواناييهاي خود بكوشيم، تا در راه كسب ثروت؛ اما اين گفته نبايد سوءتعبير شود به گونهاي كه در كسب وسايل لازم و مناسب براي خود سهلانگاري كنيم... با وجود اين، آدميان در راه كسب ثروت هزاربار بيشتر ميكوشند تا در كسب فرهنگ، حال آنكه به يقين، آنچه هستيم بسيار بيشتر موجب سعادتمان ميشود تا آنچه داريم.
حتي ميبينيم كه بسياري مردم، سختكوش چون مورچگان، از صبح تا شب در پي افزودن ثروت خويشاند. اينها فراتر از افق تنگي كه ابزار رسيدن به اين هدف را در بر ميگيرد، چيزي نميشناسند:
ذهنشان خالي است و در نتيجه پذيراي هيچ چيز ديگر نيستند. اينها به عاليتريم لذتها كه لذتهاي ذهنياند دسترسي ندارند و بيهوده ميكوشند تا لذتهاي فرار حسي را كه مستلزم وقت كم، اما پول زياد است و آن را گاهي بر خود روا ميدارند، جانشين آن لذتهاي ديگر كنند و سرانجام، اگر بخت ياريشان كند، حاصل زندگيشان اين خواهد بود، كه تل بزرگي از پول را، يا براي افزودن، يا براي به باد دادن، به وارثين خود وا ميگذارند...
آنچه آدمي در خود دارد، براي خرسنديش در زندگي، اساسيترين است...
نيازي نيست كه بر اهميت آن دو مقوله ديگر از موهبتهاي زندگي انسان تاكيد كنم، زيرا ارزش دارايي را امروزه همه مردم آن قدر ميدانند، كه نيازي به توصيه آن نيست... در ضمن، مقوله دوم و سوم بر يكديگر تاثير متقابل دارند، از اين حيث كه «وقتي صاحب چزي هستي، گمان ميكنند كسي هستي» و برعكس، نظر مساعد ديگران به هر صورت غالباً در راه دستيابي به ثروت موثر است.
***
شهرت شوپنهاور و اقبال به آثار او هيچگاه در خور عظمت انديشه و نبوغ او نبوده است، در دوران حياتش چه بسا به اين علت كه وي بياعتنا به جنبشهاي اجتماعي عصر خود بود توجيه گردد و پس از مرگش نيز هرچند تا حدودي بهبود يافت وليكن شايد مطلب زير كه در پشت جلد كتاب نقش بسته است بيانگر آن باشد:
لئو تالستوي در سال 1869 (نه سال پس از مرگ شوپنهاور) در نامهاي به آفاناسي فل مينويسد: « آيا ميدانيد كه تابستان امسال تا چه اندازه برايم پر ارزش بود؟ اين ايام را با شيفتگي به شوپنهاور و لذتهاي روحي فراوان گذراندم، كه پيش از آن هرگز نميشناختم... ممكن است روزي نظرم در اين باره تغيير كند، اما به هر حال اكنون يقين دارم كه شوپنهاور نابغهترين انسانهاست. و قتي آثارش را ميخوانم نميفهمم چرا تا به حال ناشناس مانده است. شايد توضيح اين امر همان باشد كه او خود بارها تكرار كرده است، به اين معنا كه اكثريت آدميزادگان را ابلهان تشكيل ميدهند.»
***
شوپنهاور انديشمند بسيار مهم ولي اغلب ناديده انگاشتهاي است، متاثيرين بر وي افلاطون، كانت، گوته، شكسپير، هيوم (وي نيز چندان شايسته مورد توجه قرار نگرفته است)، بركلي، اوپانيشادها و بالاخره بودا بودهاند وليكن به منظور سنجش ميزان اهميت وي تعدادي از انديشمندان، نويسندگان و ديگران كه به طرق مختلف تحت تاثير وي قرار گرفتهاند شامل فردريش نيچه، ساموئل بكت، هانري برگسون، خورخه لوئيس بورخس، آلبرت اينشتين، زيگموند فرويد، كارل يونگ، كنوت هامسون، تامس هاردي، هرمان هسه، مكس هوركهايمر، يوريس كارل اوئيسمانس، تامس مان، گي دوموپاسان، كارل پوپر، مارسل پروست، گيلبرت رايل، جورج سانتايانا، ژان پل سارتر، اروين شرودينگر، لئو تالستوي، ريچارد واگنر و لودويگ ويتگنشتاين ميباشند.
***
لينكهاي مرتبط با اين كتاب:
http://en.wikiquote.org/wiki/Arthur_Schopenhauer#Aphorisms_on_the_Wisdom_of_Life
http://ebooks.adelaide.edu.au/s/schopenhauer/arthur/
http://de.wikiversity.org/wiki/Schopenhauer_Aphorismen_zur_Lebensweisheit
http://www.readbookonline.net/readOnLine/22581/http://wist.info/schopenhauer-arthur/5919/
0 comments:
Post a Comment