Dinner: as usual in these places: Dizi (Recipe)

Dinner: as usual in these places: Dizi (Recipe)

وصفحال بسياري از ما: قريبالوقوع
قريبالوقوع – بهرام صادقي
مداركي كه من از دوست جوانم آقاي « محسن فلان » دارم اندك اما قابل استفاده است، ولي به همان نسبت بدبختانه شعور من نيز ناقص و مغشوش است چون نميدانم چگونه از اين مدارك ممكن است استفاده كرد. نكته اينجا است كه من در بارهي آيندهي محسن فلان نظر روشني ندارم. آيا ترقي خواهد كرد؟ مهندس خوبي خواهد شد؟ به وزرات خواهد رسيد؟ پول فراوان و آشنايان متنفذي گرد خواهد آورد يا نه؟ نميتوانم حدس بزنم. خود بنده چه خواهم شد؟ پزشك خوبي، وكيل گردن كلفتي، مقاطعه كار فعالي و يا لااقل هيچكارهي همه كاره اي؟ متأسفانه به خوبي حدس ميزنم كه هيچ نخواهم شد. حداكثر در ده دورافتاده اي پزشك بهداري ميشوم يا در شهر بزرگي منشي بانكي كه به زودي ورشكست خواهد شد … پس بايد ديد محسن عزيز به كجا ميرسد، آن هم نه براي اينكه وبال گردنش بشويم و از دسترنجش استفادهي نامشروع ببريم، تنها براي اينكه اذيتش كنيم و رو در رو به اثبات برسانيم كه بر خلاف آنچه پيش از اين معتقد بوده عمل كرده است. آن وقت فكر ميكنيد مدرك ذيل كافي نباشد؟ آن را دو سال پيش، يعني درست هنگامي كه بيست ساله بوده است، با خط خود نوشته و به من داده است :
«اينجانب محسن فلان به دوستم آقاي فلاني اطمينان ميدهم كه تا آخر عمر ازدواج نكرده با هر عاملي كه بخواهد مرا وادار به اين كار بكند مبارزه كنم. اگر جز اين رفتار كردم پست رياكار بي همه چيز هستم. صيغه مجاز است.»
ولي خيلي بامزه است كه بيست سال ديگر، در يك روز سرد باراني كه همه چيز شاعرانه و خاكستري رنگ است و دود از دودكشها بالا ميرود و بخار از دهنها بيرون ميآيد، من خسته و تنها و خاك آلود از ده وارد شهر شوم. پالتو مندرس و فقيرانهام را پوشيدهام. يقه اش را بالا زدهام، قوز كردهام، كيف كاركردهي طبابتم را به دستي گرفتهام و دست ديگرم را در جيب شلوارم كردهام. موهايم سفيد و پيشانيم پر از چين شده است، در چشم هايم هيچ چيز خوانده نميشود، نه اميد و نه نوميدي، نه رنج و نه شادي … شهر زيباست، من از اين زيبائي به هيجان ميآيم. چقدر تغيير كرده است ! چقدر بزرگ شده است ! پس از پانزده شانزده سال از ده كثيف فراموش شده اي برگشتهام، آه، خداوندا، چه تفاوتي ! راز اين عظمت در كجاست؟ عمارت هاي بلند و زنان خوشگل و خيابان هاي تميز … نه، نه، من وحشيام، من فراموش شدهام، من از دنياي ديگرم، بايد به محل كارم برگردم، آنجا كه جز كثافت و بدبختي و فقر و بيماري چيز ديگري نيست، آنجا كه هفتهها بايد در انتظار پست بود، آنجا كه برف ميتواند تو را از دنيا جدا كند. تصميم ميگيرم برگردم. خيلي مضحك است كه با اين وضع خراب به سراغ دوست ديرينم آقاي محسن فلان بروم. ولي زيبائي ها، باران شاعرانه و تصور اتاق مجلل و گرم رفيقم مرا به پيش ميراند. پس از اينكه سراغ ميگيرم زنگ خانهي او را ميفشارم. زن زيبايش در را باز ميكند. پس اينطور؟ چه زن شكموئي ! با بي ادبي همچنان پرتقال ميخورد. دوستم پيژامه پوشيده است و با تفنن به من نگاه ميكند. من راست ميايستم و به او كه خيلي چاق شده و شكمش جلو آمده و صورتش فربهي قرمز رنگ و ابلهانه اي به خود گرفته است رو ميكنم :
ــ پست ! رياكار ! بي همه چيز !
به ده برميگردم.
مدرك دوم را من از او دزديدهام. خيلي خوب … ولي لااقل همين اقرار معصومانه تبرئهام نميكند؟ صبح يك روز جمعهي آذرماه بود. من كه شب ساعت هشت به خواب رفته بودم نزديك ظهر بيدار شدم و بي آنكه دست و رويم را بشويم به خانهي او رفتم. چون حتي به اندازهي كرايهي اتوبوس هم پول نداشتم پياده رفتم و از اين حسن تصادف براي تنظيم افكار احمقانهام استفاده كردم، افكاري كه هميشه در مواقع بي پولي به امثال من دست ميدهد : مثلاْ ترجيح ميدادم كه يك راديوگرام مبله بخرم تا اينكه يك راديوي كوچولوي ارزان قيمت به اضافهي يك گرامافون كاركردهي صدتوماني ؛ براي ناهار ظهر هم بهتر اين بود كه چلوكباب سلطاني ميخوردم چون به اشرافيت نزديك تر ميبود، هرچند كه يك ساندويچ بزرگ مرغ، با آن طول دلپذيرش كه آدم را به ياد راه آهن سيبري ميانداخت، به نوبهي خود جالب و اشراف مآبانه بود و براي رفتن به سينما البته تاكسي مينشستم …
وقتي به خانهي محسن رسيدم نزديك بود سكته كنم. چيزهائي ميديدم كه كاملاْ بر خلاف انتظارم بود : اول اينكه محسن بيدار شده بود، و مهمتر از آن، صورتش را تراشيده بود و سرش را به دقت شانه زده بود، رختخوابش جمع شده بود و كتاب هايش منظم بود، اتاق پاكيزه و جارو زده و همه چيز درخشان … معهذا من ميدانستم كه در پس اين جلال و عظمت ظاهري جيب هاي خالي و شكم گرسنه و قروض فراوان نهفته است. حرفي نزديم. وقتي او براي تهيهي نان و پنير معهود كه از نان خالي به اشرافيت نزديك تر بود بيرون رفت من ديوانه وار چمدان هايش را كاويدم. گذشته از اينكه اين عادت رذيلانه در من به صورت مرض درآمده بود، ميخواستم به نحوي راز اين نظم و ترتيب و فعاليت بي سابقه و مافوق قدرت بشري را بيابم. آن را در زير لباس هاي زير تميزش يافتم و در جيبم پنهان كردم. مدرك شماره دو :
« مدت هاست كه زندگي من بدون هيچگونه كوشش و نتيجهي ثمربخشي ميگذرد. مدت هاست كه من بعضي صفات خوبم را كه جزو شخصيت و خميرهام بوده است از دست دادهام. اراده و اعتماد به نفس و اميدم را از كف نهادهام، تنبلي كشنده اي گريبانم را گرفته است و به سوي بيماري روحي دردناك و معلوميرهبريم ميكند. مدت هاست كه بدون هيچ هدف و مقصودي، ولو نامقدس، زندگي كردهام. من فرصت هاي گران بهائي را كه ممكن بود براي كسب قدرت هاي تازهي روحي و معنوي مورد استفاده قرار بدهم به هيچ شمردهام و بدبختانه قدرت هاي روحي و معنوي سابقم را نيز به تدريج از چنگ ميدهم. براي رفع اين خلاء تأسف آور، از امروز كه ساعت ده صبح جمعهي پانزدهم آذرماه هزار و سيصد و فلان است رسماْ و كتباْ در برابر وجدان خودم تعهد ميكنم و به شرف و انسانيت سوگند ميخورم كه از همين لحظه، بلافاصله خودم را عوض كنم. براي اين منظور من بايد در نظر داشته باشم كه هدف اصلي و اساسي من در زندگي مهندسي و تأمين معاش احمقانه يا عاقلانه اي نيست، بلكه تحقق بخشيدن به آرمان هاي بزرگي است كه به آنها ايمان دارم و با بينش واقعي آنها را پذيرفتهام. رشتهي مهندسي فقط وسيله اي است كه با آن ميتوانم زندگي معمولي و مناسبي را ادامه بدهم و در عوض فرصت داشته باشم كه به هدفم نزديك تر شوم. آرمان هاي من چيست؟ ــ ايران بايد آزاد و آباد گردد، دهقانها و كارگران از بي نوائي و بدبختي نجات يابند و به زندگي سعادتمند و عادلانه اي برسند، و از همين قبيل. من بايد گذشتهي پر افتخار خود را هميشه به ياد داشته باشم، سال هاي زندان و تبعيدم را فراموش نكنم و مهمتر از همه با يأس جانكاه و وحشتناكي كه مدت هاست در وجودم رخنه كرده است و با اين بي قيدي و تنبلي و افكار ماليخوليائي مبارزه كنم. از آن گذشته، يك روز، حتي يك روز را هم بدون كينه ورزيدن به كساني كه من و ديگران را به اين روز انداخته اند نگذرانم. از امروز همه چيز در اين چند كلمه خلاصه ميشود : محسن ! تو جواني ! تو وظايفي در قبال خودت و نسلت و آرمانت به عهده داري، عوض شو »!
با وجود اين، ارزش اين سند گرانبها، كه در تاريخ مبارزات سياسي و اجتماعي جوانان ايراني به يادگار خواهد ماند، از فرداي آن روز جمعه خود به خود پائين آمد، زيرا زندگي محسن همچنان به همان منوال و اگر راست بگويم بدتر و تأثرانگيزتر ادامه يافت. اما تصديق كنيد كه همين سند بي ارزش ما باز هم ميتواند در يك بعد از ظهر گرم تابستان سال هاي آينده، به منزلهي سلاحي مؤثر در دست هاي ناتوان من قرار بگيرد، مني كه پردهها را بالا ميزنم و محكوم ميكنم …
روز غم انگيزي است. من خسته و كوفته از بانك ورشكسته برگشتهام. آنها حتي آخرين حقوقم را هم نداده اند. ميدانيد چه شده است؟ شعور ناقص و ابتدائي من همانگونه عمل كرد كه شعور كامل و حسابگر مردمي كه سهام اين بانك را خريدند : يعني همه معتقد شديم كه مؤسسان محترم آدم هاي راستگوي محترمي هستند و نتيجه اين بود كه بانكي به وجود آمد و من هم مثل چند تن ديگر در آنجا با حقوق ناكافي استخدام شدم. تنها به اين دلخوش بودم كه گاهي دربان بانك مرا دكتر ميخواند و از اين كه به اين شغل حقير راضي بودم تحسينم ميكرد. اما يا مؤسسان شارلاتان هاي وقيحي بودند و يا به نظر ميرسيد كه اوضاع اقتصادي به سرعت رو به وخامت ميرود : همه چيز به هم خورد و حتي اين شغل حقير هم سايهي مباركش را از سر من برچيد. باز مثل اول شديم. سالها بود كه فارغ التحصيل شده بوديم و زندگي را به بطالت ميگذرانديم و از آنجا كه يك نوع بي قيدي جاهل مآبانه كه همه چيز دنيا را به هيچ ميگرفت كم كم در وجودمان زائيده شده بود خودمان را به تقليد جاهل ها، به جاي « من »، « ما » ميگفتيم. خلاصه، مسأله اين بود كه به هيچ وجه نميتوانستيم طبابت كنيم و كوششها و تلاش هاي مذبوحانه مان در اين زمينه بي ثمر ميماند. علت اين بود كه چند محظور در كار ما بود : اول اينكه پس از يك ربع يا حداكثر بيست دقيقه خسته ميشديم و در مطب احتمالي را ميبستيم، دوم اينكه هيچ تفاهمي با مريضها نداشتيم و نسبت به حال و سرنوشت آنها نگران و علاقمند نبوديم، يعني برايمان فرق نميكرد كه يارو چه مرضي دارد، حاد است يا مزمن، عفوني است يا داخلي و غيره، رنج ميكشد يا نميكشد و تبش چند درجه است، ميخواستيم سر به تن هيچكدامشان نباشد. اين بود كه طبق عادت با حوصله به حرف هاي بيمار گوش ميداديم كه شب تا صبح نخوابيده و سرش مثل آسياب سنگين شده و صبح مزاجش عمل نكرده و تبش بالا رفته است. اما بعد ميزديم زير خنده و ميگفتيم : « خوب، خوب، بد نيست، ببينيد خانم و يا اگر مرد بود ببينيد آقا : شما اصولاْ چرا ميخواهيد معالجه كنيد؟ به چه دردتان ميخورد؟ فرض كرديم بنده چند آمپول ريز و درشت به شما زدم كه تبتان پائين بيايد، چند بستهي گَرد هم برايتان نوشتم كه سرتان سبك بشود، چند تا قرص براي رفع يبوست ــ يا برعكس براي ايجاد يبوست ــ و مقداري هم شربت كه خوب بخوابيد، دست آخر چه؟ شما بايد فكر اساسي بكنيد. يعني بايد جداْ تصميم آخرتان را بگيريد. از دو حال خارج نيست : يا ميخواهيد زنده باشيد كه بدبختانه نيرويش را نداريد، چون كبد و قلب و ريه و همه جايتان خراب است و با همين وضع كجدار و مريز تا آخر عمر دست به گريبانيد و يا اينكه ميخواهيد زودتر راحت شويد و فلسفه تان اين است كه خودتان را بكشيد، در آن صورت من به شما تبريك ميگويم و واقع بيني تان را ميستايم و ميتوانم راهنمائيتان كنم.
به اين ترتيب بود كه كار ما به كسادي كشيد و چون اهل زد و بندهاي سياسي و قمارهاي شبانه و خريد و فروش زمين و ساخت و پاخت با داروخانهها و نمايندگي هاي داروئي هم نبوديم پاك آسمان جل شديم. بله، اين را ميگفتم كه وقتي بانك ورشكست شد و ما سرافكنده بيرون آمديم، بعد از ظهر گرمي بود. اول به قهوه خانه اي كه غذاي كم خرج و كم حجم و كم قوت دارد رفتيم و ناهار مجللي خورديم و رويش قليان كشيديم و به قهوه چي عزيز و خوش قلبي كه با نوسانات جيب ما به خوبي آشنايي و عادت دارد مقداري مقروض شديم و با يك نوع احساس گرم عاشقانه و در عين حال لطيف بيرون آمديم. متأسفانه اين احساس گرم عاشقانه خيلي زود رو به اولين لحظات گرمازدگي ميرفت. به ناچار از زير سايهي درختان عبور ميكرديم، يكتا پيراهن و يخهي باز. راستش اين است كه پيراهنمان تميز و درخور يك انسان متمدن نبود، اما ما خجالت نميكشيديم. گاه دهشاهي ميداديم و آب يخ ميخورديم. خوب، چه كار كنيم؟ تمام اين چيزها دلمان را به هم ميزد، اين خيابان هاي آشنا و اين عمارات بلند سربه فلك كشيده و اين مردم احمق و راضي و خوشبخت هميشگي … آن وقت به ياد ييلاق هاي اشرافي دوردست افتاديم. اي كاش در دهي زندگي ميكردم ! در يك ده دور كه همه چيزش طبيعي و حقيقي است ! بعد آنجا به مردم محروم وطنم خدمت بكنم، از دردهايشان بكاهم و رنج هايشان را تخفيف بدهم … ولي من به اين چيزها اعتقاد نداشتم، نه در گذشته و نه اكنون و نه در آينده. يك دفعه به فكرم رسيد كه بروم به مهندس محسن فلان سري بزنم. حقيقت اين است كه ما او را خيلي وقت بود كه نميديديم. آدم كله گنده اي شده بود، عنواني و مقامي به دست آورده بود و به چرخيدن چرخها ياري ميرساند.آهي كشيديم و در دلمان گفتيم : چطور عوض شد. كاغذي را كه سالها پيش از چمدانش دزديده بوديم برداشتيم، در جيب گذاشتيم و به سراغش رفتيم. با هم روبوسي كرديم. از شدت مشغله سرش را هم نميتوانست بخاراند. تمام وقتش گرفته بود : رئيس افتخاري كارگران معيل سراسر ايران و منشي باشگاه دهقانان مجرد و ميهن پرست شده بود. ساعت پنج بعد از ظهر در جشن انجمن و ساعت شش در مجلس تذكر مرحوم فلان و ساعت هفت و نيم در روضه خواني ساليانهي بازاريان و ساعت هشت و ربع در كلوب روشنفكران و ساعت نه و بيست دقيقه در كانون بانوان مسن و ساعت ده و ده دقيقه در مصاحبهي تلويزيوني رنگي و ساعت ده و نيم در مصاحبهي تلويزيوني سياه و سفيد و ساعت يازده در جلسهي هفتگي خبرنگاران خارجي و ساعت دوازده و پنج دقيقه در شب نشيني مجللي به نفع حيوانات بيمار و ساعت يك بعد از نيمه شب در كانون بانوان جوان و ساعت يك و نيم در اتحاديهي گرمابه داران و ساعت دو و نيم الي سه با طبيب خانوادگي قرار داشت. ما دود از كله مان بالا رفت. خوشبختانه آن وقت ساعت چهار بعد از ظهر بود و يك ساعت ميتوانستيم با هم باشيم. رويش را به من كرد. با لحن شيرين سال هاي پيش گفت :
ــ خوب، فلاني، ديوانه، هنوز ميپلكي؟
ما در اين لحن هيچ صميميت قلبي را احساس نكرديم، خيلي سياستمدارانه بود. جواب داديم :
ــ ديوانه خودتي و هفت جدت، اما راستي ما به گردت هم نرسيديم.
او گفت :
ــ يادت هست چه روزهائي را گرسنه گذرانديم؟ تخمه ميشكستيم، عرق و كله پاچه ميخورديم كه سينه مان را جلا بدهد. سينماهاي ارزان قيمت ميرفتيم و از بس شلوغ بود چيزي نميديديم. تا اواخر ماه از اين و آن قرض ميكرديم و بعد از اول ماه كه تازه برايمان پول رسيده بود قرضها را ميداديم. هميشه يا ميگرفتيم يا ميداديم. پول عزيز در جيب هاي معصوممان در گردش بود.
ما گفتيم :
ــ خيلي چيزها يادمان هست، ولي راستي دهقانان و كارگرها در چه حالي هستند؟ فكر ميكنم آرمان هاي بزرگ بشري تو پدر بدبختشان را درآورده باشد …
و چون تحريك و عصباني شده بوديم مدرك رسمي را درآورديم، نشان داديم و با لحن شماتت باري گفتيم :
ــ اين را چه ميگوئي؟ پس چه شد؟ آن كينهها كجا رفت؟ تو هم تسليم شدي؟
او خيلي خجالت كشيد و حتي در چشم هايش اشك برق زد، معهذا خيلي دوستانه و به خود مطمئن به من نصيحت كرد :
ــ فلاني عزيزم، تو غافلي، تو ول معطلي، از هر نظر كه فكر بكني كار من صحيح و منطقي است. از چه راه ديگر ميشود مبارزه كرد؟ همهي راهها بسته است و از آن گذشته هر روز بايد يك جور مبارزه كرد، با در نظر گرفتن امكانات و شرايط. امروز اگر هر كس به نوبهي خود بكوشد كه در فكر تأمين زندگيش باشد و در اين نهضت بزرگي كه براي ترقي و آباداني كشور و سعادتمند كردن هموطنان ايجاد شده است نقش مثبتي ايفا كند نانش توي روغن است. و تازه چه لزومي دارد كه دلت به حال كارگرها و دهقانها بسوزد؟ اكنون بهتر از هر وقت هستند، ميداني؟ مسأله بر سر لياقت و قابليت است : هر كس لياقتش را دارد بيايد جلو و هر كس به افكار منفي و احمقانه دچار است برود بميرد. امروز بايد زندگي خوب داشت، بايد در همه چيز به اشرافيت نزديك شد. آرمان هاي بشري مطالب تهوع آور و خسته كننده اي است كه نه تلويزيون ميشود و نه اتومبيل و نه مسافرت علمي يا غيرعلمي به خارجه …
ما به روي زمين تف كرديم و نوشتهي سابقش را به صورتش زديم و بيرون آمديم.
و آن روز بود كه من آن نوشته را گم كردم و مداركم كه معدود بود، معدودتر شد. در اين ميان، نوشتهي سوم را شش ماه پيش به اتفاق هم نوشتيم. يك صبح شنبه بود و ما هر كدام ميبايست سر كارمان برويم. نميدانم با خوشحالي بگويم يا با تأسف اظهار كنم كه اين روزها ما هر دو سال آخر تحصيلمان را ميگذرانيم. محسن، آن روز آرايشگاه داشت و من هم كلاسي كه در آن حاضر و غايب ميكردند. مسأله حياتي بود و ميبايست حتماْ حاضر شد. با وجود اين طبق معمول در خيابانها پرسه ميزديم و به طور اتفاقي، پس از يك ماه كه از هم بي خبر بوديم، در صف سينما به هم برخورديم. نه ملامت كرديم و نه تعجب. محسن پيش آمد و خوشحال گفت :
ــ فلاني، بيا به اتفاق هم تصميم بگيريم. من حيرت كردم كه چه تصميمي بايد گرفت. حتماْ بايد عوض شد، يا از فردا صبح درس خواند و يا سر كلاس رفت و يا از پس فردا ولگردي را كنار گذاشت و يا از روز شنبهي آينده بودجه را متعادل كرد. تصميم هائي بود كه سالها ميگرفتيم ! اما به هر صورت محسن بيش از آن خوشحال بود كه بتوانم با او مخالفت كنم. روزها را شمرد و نوشت و تاريخشان را جلوشان گذاشت و مرا با نگاه فاتحانه اي برانداز كرد. من هم تصديق كردم ــ سعادتي بود كه به اين زوديها دست نميداد : روز شنبهي آينده روز اول ماه بود ! چه فرصت گرانبهائي براي خوب شدن ! من خودم را آماده كردم كه حرف هاي هميشگي او را بار ديگر بشنوم :
ــ نگاه كن، اگر بنا باشد آدم از صبح چهارشنبه اي شروع به يك كار مثبت بكند چه اندازه دردناك و در عين حال نفرت بار است. اصلاْ مسخره نيست؟ روز بعد پنجشنبه است و آن وقت جمعه، من كه گمان نميكنم كسي در پنجشنبه و جمعه موفق بشود و بتواند كاري از پيش ببرد. هميشه بايد صبح شنبه اول وقت شروع كرد. ولي خودت ميداني و تجربه كرده اي كه اين بدبختي اغلب اتفاق ميافتد كه شنبهها روزهاي آخر ماه هستند. مثلاْ بيست و هشتم و يا حتي بيست و چهارم … چگونه ممكن است؟ چگونه ممكن است از اواخر ماه شروع به فعاليت كنيم؟ تصورش براي من غم انگيز است.
من اگرچه مدتها بود كه به اين بازي بي علاقه شده بودم و به تازگي از سوزاندن يك دسته برنامه هاي جور و واجور فراغت يافته بودم كه به مناسبت دربارهي هر مطلبي از كارهاي مثبت گرفته تا منفي ( از جمله چيدن ناخن ) تنظيم شده بود، و ديگر حتي شنبه اي هم كه مثلاْ اول فروردين سال جديد بود نميتوانست قلقلكم بدهد، معهذا در شادي او شريك شدم. محسن گفت :
ــ من ميخواهم در حضور تو سوگندنامهي تاريخ دار و مؤكدي در دو نسخه ترتيب بدهم كه يكي از آن دو را تو برداري و فكر ميكنم تنها راه جلوگيري از بدبختي هاي وحشتناك احتمالي و ايجاد روح تازه اي در كالبد نحيفم همين باشد.
روي صندلي هاي نرم و لوكس سينما نشستيم و من قلم به دست گرفتم. دور و برمان دخترها و زن هاي زيبا با دوستان و همراهان سعادتمندشان ميخنديدند و از شام و شادي شب پيش سخن ميگفتند. محسن، سرشار از اعتماد به نفس و ايمان واقعي، مواد سوگندنامه را ديكته كرد :
به همان يك ذره شرافت و انسانيتي كه در وجودم باقي مانده … خيلي خوب، حوصله اش را ندارم … به يك چيزي، خدا كه نه، دوستي هم كه احمقانه است، آينده هم زياد درخشان نيست. عشق؟ مهم نيست ما يك دخترهي ديوانه اي را دوست ميداريم، يعني مدتي است به خودمان وانمود ميكنيم كه دوست ميداريم، به همان عشق پاك و آسماني سوگند كه اين جانب محسن فلان از روز شنبه اول دي ماه به مواد ذيل عمل كرده وفادار خواهم بود :
1- ترك اعتيادات مضر از قبيل سيگار و مشروب و قليان و احياناْ مواد مخدر.
2- تقويت جسمي به وسيلهي خوردن صبحانه و مواد مقوي و مغذي و تزريق آمپول هاي ويتاميني كه دوستم دكتر فلان تجويز خواهد كرد.
3- اجراي كامل برنامهي تحصيلي در سال آخر، از قبيل حضور در كلاسها و مطالعهي دروس روز قبل و روز بعد.
4- از پرگوئي و گفتن لاطائلات كه وزنم را در بين رفقا و اقوام پائين آورده خودداري ميكنم.
5- عادت كثيفِ كندن ريش چانهام را در مواقع بيكاري ترك ميكنم، چون باعث ميشود كه كوسه به نظر بيايم. فكر ميكنم اصلاح مرتب همه روزه تنها راه علاج باشد.
6- اهتمام در نظافت.
7- ورزش سوئدي.
8- تكليفم را با اين دخترهي ديوانهي صاحبخانه روشن خواهم كرد، چون بعيد نيست روزي واقعاْ عاشقش شوم.
9- سعي ميكنم صبحها با خداوند راز و نياز كرده و به او ايمان بياورم.
10- از تفكر دربارهي مسائل سياسي و اجتماعي به كلي خودداري ميكنم چون هيچ فايده اي ندارد و از آن گذشته وجود من پس از اين براي اين كارها مفيد نيست. چقدر خوب شد كه آن فكرهاي احمقانه را از سرم بيرون كردم.
11- سعي ميكنم مهندس خوبي شوم و سال آينده كه وارد اجتماع شدم به خودم و خانوادهي مردم فايده برسانم، خلاصه مرد فعال و عجيب و غريبي ميشوم.
12- فكر خودكشي را كه تازگيها به سرم زده براي هميشه از محوطهي دماغم بيرون ميكنم.
13- در صورتي كه به اين اعمال مبادرت نكردم دوستم فلان حق دارد مرا خوار كند و هرچه خواست انجام بدهد.
اما به من اجازه ندهيد كه نسخهي دوم اين سوگندنامه را كه دوستم به عنوان پشتوانهي فعاليتش به من بخشيد بردارم و باز مثل سابق دور كوچهها راه بيفتم، سرماي زمستان و گرماي تابستان را تحمل كنم، از اين و آن سراغ مهندس جوان و كم تجربه اي را كه تازه وارد اجتماع شده است بگيرم، اگر در كارگاهي است يا در اداره اي يا بر سر ساختماني يا پشت ماشيني يا در حاشيهي خياباني، مزاحمش شوم و ببينم كه آيا ورزشكار و خداپرست و نظيف و ريش دار و كم سخن و اهل زندگي خانوادگي و فعاليت ثمربخش شده است يا نه … زيرا، بله، همين امروز با پست شهري كاغذي برايم داده است و من اكنون كه شب، ديروقت است كار ديگري ندارم و نميتوانم بكنم جز آنكه آن را بخوانم :
« فلان عزيزم، مرا ميبخشي از اينكه بدون مقدمه و احوال پرسي و از اين قبيل و آن هم به اين طرز عجيب برايت نامه مينويسم. لابد براي تو كه سال هاست به وسواس ديوانگي دچاري و تصور ميكني بيماري روحي نامعلومي داري اين چيزها عجيب و ناراحت كننده نيست. لحن من هر طور باشد در صداقتم شك مكن. من اديب نيستم كه جمله هاي قشنگ ببافم، اما تو ميداني كه روزگاري ميل و شوق اديب شدن در من بود كه آن را هم مثل خيلي چيزهاي ديگر در وجود خودم كشتم. چون در اين روزگار شوق اينكه آدم يك چيزي بشود ــ حتي اگر اديب شدن باشد ــ به همان اندازه خوشمزه ولي بيفايده است ( از نظر اينكه آدم را سير نميكند ) كه دو سير خرماي تازه. جايت خالي بود كه من ديشب خودم را به نان و خرما ضيافت كرده بودم. اگر چه تو خودت را فراموشكار و كم حواس و ابله ميداني و من و ديگران هم موافقيم ولي خوب به ياد دارم كه بارها هم راجع به انواع خودكشي صحبت كرده ايم. تو ميگفتي بهترين راه خودكشي امالهي مقدار زيادي جوشاندهي شيره و يا استعمال شياف بزرگي از ترياك بي تقلب است، چون در اين صورت آدم به افكار خودش هم احترام گذاشته است، و من راه هاي ديگري پيشنهاد كردم و از گلوله و دارو و رودخانه و عمارات بلند و دستمال هاي ظريف اما محكم حرف زدم. سرت را درد نياورم، حالا ميخواهم آزمايش كنم … چرا ميخواهم خودكشي كنم؟ تو بايد حدس بزني، من نميدانم ترديد است يا ترسي كه از رو به رو شدن با واقعيات دارم. من غوطه ور شدهام، اما نه به اين سادگي ــ در كثافت بارترين انواع آن چيزها كه مفهوم حقيقي اش فساد است. فساد؟ ولي به درستي نميدانم آن چيست كه مرا به سوي سقوط ــ اگر بتوان گفت ــ يا فساد ــ اگر اين كلمه بتواند به خوبي بيان كننده باشد ــ ميكشاند. در عين حال برايم عجيب و ناگوار نيست كه به سوي سقوط و فساد كشيده ميشوم. اين را فقط خودم ميتوانم درك كنم و بس. ميل تازه جوئي است، ميل اين كه حتي براي يك لحظه از جريان نيرومند زمان عقب نباشيم. و مگر جريان نيرومند زمان ما فساد و سقوط نيست؟ شايد، شايد درخشان تر از اينها هم ستاره اي باشد، اما چه كس مرا به آن رهبري خواهد كرد؟ در حالي كه من همه چيز و همه كس را شناختهام و حناي هيچكس برايم رنگي ندارد. چه چيز بار ديگر مرا به آن دنياهاي انسانيت و بشريت و بزرگي و علو پيوند خواهد داد؟ اما همه چيز را نگفتم، سرشت من و حقيقت زندگي و سرنوشت من در اين نيست كه يك راه معين را دنبال كنم، چه سقوط باشد و چه صعود، بلكه آن است كه دائم معلق بزنم، در برزخ باشم، نوسان كنم، خودم را به اين طرف و آن طرف بكشانم و همين روزگاري ميتواند مرا از سقوط و فساد نجات بدهد، اما البته نميتواند چيز ديگري هم در عوض به من ببخشد. بدبختي من در همين است. از اين روست كه مرگ را آزمايش ميكنم. نميگويم همه چيز احمقانه است، نميگويم همهي راهها مسدود است، نه اينها بي معني است، همه چيز وجود دارد و از اين پس هم وجود خواهد داشت، حتي همه چيز درست خواهد شد، به اين نكته ايمان دارم ولي … ولي با من فقط گذشتهي من باقي مانده است و امروز؟ ميترسم كه به دام امروز بيفتم. واي بر من اگر به دام امروز بيفتم ! روزي كه فقر و بيچارگي، خود را شاعرانه پنهان ميكند تا به قول تو اشرافيت، در همان جلوه گاه هاي پر زيوري كه پيش از اين همه بوده است خودش را تبرئه كند، خودش را محق قلمداد كند، روزي كه عوام فريبي تا حد دانش اجتماعي پيش رفته است، روزي كه مفاهيم عوض شده است، روزي كه به برادرت و به دوست چندين ساله ات و به زنت اطمينان نداري. بگو هوا باراني است، رعد خشمش را بر سرت فرو ميريزد. بگو آفتاب سوزان و درخشاني است، نيزه هاي نور بدنت را خواهد گداخت. معامله كن، پس انداز كن، زمين بخر، دروغ بگو، كرنش كن. اگر فعالي و پشتكار موروثي داري، همه چيز داشته باش، پستها برايت آماده است و كافي است هفته اي يك بار امضاء كني و اگر مثل رفيقم دكتر فلان هستي گرسنگي بخور، خرد شو، منشي زرنگ ترها شو، نوكرشان شو، مجيزشان را بگو، در اطاق هاي كرايه اي بنشين و با زنت بر سر مخارج دعوا كن. اين هاست؟ اين هاست آنچه ما ميخواستيم به آن برسيم؟ بگذار ديگران بمانند، برسند و مرا محكوم كنند. من به آنها حق ميدهم، اما عزيز من … من ديگر از ميان رفتهام و تو اگر بيماري روحي نامعلومي نداشتي بهتر ميفهميدي … من در شب هاي تاريك و دراز زمستان، در كوچه هاي خلوتي كه هروئين ميكشند، در ميخانه ها، در دخمه هاي پنهاني و اسرارآميزي كه شيره ميكشند، در بستر زن هائي كه تا آن حد دل سنگ شده اند كه دلشان به حالت ميسوزد از ميان رفتهام. آنها هم همين را ميخواستند. ولي اين دخترهي ديوانه بر خلاف توست. او بيماري روحي معلومي دارد. دلش يك مهندس ميخواهد كه فردا در ماشين بنشاندش و خوشبختش كند. همهي اين چيزها خيلي دهن پركن است، اما من از او متنفر شدم و حتي از خودم كه ميخواستم به زور عاشقش شوم ! … مضحك است، عاشق او شوم كه با زندگي آشتي كنم … خيلي خوب، اكنون به من اجازه بده كه صورت قرض هاي بي شمارم را يادداشت كنم و باقي بگذارم كه پس از مرگم خانوادهام بپردازند. در ضمن به تو اجازه ميدهم كه اگر به سراغم آمدي و ديدي خودكشي نكردهام و سالم و خوشحال موز ميخورم به ريشم بخندي، بالاخره تفريحي است، هرچند كه اين بار ديگر از تفريح معذوري، چون تصميم گرفتهام. به هر حال سلام مرا به همه برسان و قطرهي اشكي به يادمان بريز. در عنفوان جواني خودمان را نفله كرديم.»
حالا من درصدد هستم كه فردا تكليفم را با او يكسره كنم : بروم ببينم چه كرده است و با او چند كلمه حسابي حرف بزنم. فردا روز تعطيل است. مردم تفريح ميكنند. من از همين الان بوي خوراك هائي را كه همسايهها براي تدارك ضيافت هاي كوچك اما پاك فردا ميپزند ميشنوم. دخترها بهترين لباس خود را ميپوشند، سينه هايشان را جلو ميدهند، زنها آرايش ميكنند، مردان خوشبخت كه از اين همه آسايش و آرامش بهره مندند لباس هاي اتو زده شان را ميپوشند. در چشم همه برق سلامت ميدرخشد، در جيبها پولها روي هم انباشته است، بچه هاي شاد و تندرست از شدت خوشي ديوانه وار به هر سو ميدوند، اتوبوسها با نظم و ترتيب خاصي كار ميكنند، آفتاب لبخند ميزند، گنجشك شاعرانه ميخواند، نسيم آهسته آهسته زلف بيد را در آب فرو ميبرد، نوشيدني هاي گوارا در شيشه هاي سربسته چشمك ميزنند، من با كاغذ رفيقم به سوي خانهي او ميروم. به شتاب ميروم كه او را از خودكشي باز دارم و به ميان اجتماع برگردانم. حقايق را نشانش بدهم و بگويم كه اشتباه ميكند، همه چيز خوب و زيباست. و در عين حال نميدانم با چه منظره اي رو به رو خواهم شد : خون؟ مسموميت؟ چاقوخوردگي؟ اما در هر منظرهي دختر صاحبخانه را ميبينم كه نقش معشوقهي وفادار را بازي ميكند. او هم در حال خودكشي است.
وقتي به اتاق دوستم ميرسم با جالب ترين صحنه هاي زندگي باشكوه و معصومانهي او مواجه ميشوم : از سقف، طناب كلفتي آويخته و بر گردن خود گره زده است، هيكلش آويزان است، شانه هايش خم و به هم نزديك شده و سرش به يك سو متوجه شده است، دستها و پاهايش بلاتكليفند، چشم هايش از حدقه بيرون زده و زبانش تا بيخ درآمده است. طفلك ! چه زباني ! حكايت از يك سوء هاضمهي ممتد ميكند كه نتيجهي نخوردن صبحانه و استعمال مشروبات الكلي است. درست نگاه ميكنم : كمي دست هايش تكان ميخورد ــ من به عقب ميروم ــ گوئي ميگويد :
ــ دوست پزشك من ! لطفاْ زبانم را درست معاينه كنيد. ملاحظه ميفرمائيد؟ من چطور ميتوانستم با اين همه بار زندگي كنم؟
از دختر صاحبخانه اثري نميبينم. آه ! او هم به تفريح رفته است. خانه خالي است. تنها كلفت پير صاحبخانه كه در را به روي من باز كرده بود در اتاق چرت ميزند. همه جا ساكت است. من جلو ميروم و قلب رفيقم را گوش ميكنم و نبضش را ميگيرم. آه ! پس معلوم ميشود چند دقيقهي پيش خودش را دار زده است. خيلي خوب، ميشود نجاتش داد. اما آيا نجاتش بدهم؟ كاغذش را در دست دارم، اگر نميرد حسابي مسخره اش خواهم كرد، خودش تفريحي است، و اگر هم بميرد خدا رحمتش كند … ولي چيز نامعلومي، مثل بيماريم، گوئي با پتك بر سرم ميكوبد : تصميم بگير ! به خودش نگاه ميكنم، شايد راهنمائيم كند. ولي نگاه مات و خيره اش و چشم هاي وق زده و زبان باردار بيرون آمدهي او هيچ چيز بيان نميكند. من به اضطراب عجيبي دچار شدهام، زيرا فرصت بيش از يكي دو دقيقه نيست. از اتاق بيرون ميآيم تا افكار احمقانهام را تنظيم كنم. ناگهان صداي رفيقم بلند ميشود :
ــ به من كمك كنيد كه گره طناب را باز كنم … خيلي مضحك بود، اين هم مثل كارهاي ديگر بود.
از پشت پنجره نگاه ميكنم : حقيقتاْ مشغول باز كردن گره است. كمي بعد صداي پايش را كه به زمين ميخورد ــ گوئي از روي شتر به پائين پريده است ــ و صداي خميازهي خواب آلودش را كه از بي حوصلگي و خستگي شديد حكايت ميكند ميشنوم.
آقايان ! درست در همين لحظه بود كه دنيا به دور سرم چرخيد و همه چيز به صورت ديگري درآمد. رقص وحشيانه اي در اطرافم شروع شد. به سرعت دويدم و كلفت پير را كه از اتاقش بيرون آمده بود به كناري پرتاب كردم. در خيابان تمام آدم هاي خوشبخت و بيدها و شيشه هاي نوشيدنيها ميرقصيدند. من فهميدم، من همان وقت فهميدم كه بيماريم از خفاگاه خود سر بيرون كرده است، بروز كرده است. دخترها را ماچ كردم، زنان را اذيت كردم، شعارهاي بي شرمانه دادم و آواز خواندم. چند بار نزديك بود زير ماشين بروم. بعد يكهو افتادم، دهانم كف كرده بود و باز همه چيز ميرقصيد. فرياد كشيدم : « چه زندگي خوبي است ! چه دنياي پاكي است ! چه سعادتي ! همه خوشبختند، همه سالمند، هيچ كس به ديگري ظلم نميكند، همه جا دوستي است، همه جا بشريت است.» و آن وقت شنيدم كه افسري رو به پاسبان درازقدي كرد و گفت :
ــ نظم شهر را به هم ميزند، بايد بردش به كلانتري. پاسبان گفت :
ــ قربان، بيمارستان …
من با انگشت هايم بشكن زدم و ديدم كه افسر ديگري تنگ گوش اولي چيزي گفت. پيرمردي كه ريش قرمز و چشم هاي شررباري داشت با دست هايش جمعيت را عقب ميزد و به طرف من ميآمد. سينهام تنگي ميكرد. افسر اولي گفت :
ــ تيمارستان.
نوشته شده در 30 مهر 1338

بهرام صادقي (1315-1363) در سال 1338 (49 سال قبل) در 23 سالگي اين داستان را نوشت وليكن همچنان متن آن تازه و محتواي آن وصف حال بسياري از ما ميباشد.
«... ــ به من كمك كنيد كه گره طناب را باز كنم … خيلي مضحك بود، اين هم مثل كارهاي ديگر بود.»
برنامههاي بسياري كه تهيه ميكنيم ولي اغلب با مشكل و عدم انجام مواجه ميشوند، اهداف و آرمانهاي بزرگي كه به مرور زمان فراموش ميشوند و يا با نمونههاي ديگر جايگزين ميشوند و اغلب آنها هم سرانجام مشخصي ندارند... از اين شاخه به آن شاخه پريدن، دمي اينجا و دمي آنجا بودن...
بهرام صادقي مصداق ضربالمثل معروف كم گوي و گزيدهگوي بود... از او مجموعه «سنگر و قمقمههاي خالي» (البته هيچ ارتباطي به جبهه جنگ ايران و عراق ندارد!) كه در سال 1349 در يك مجموعه چاپ شد، داستان بلند «ملكوت»، چند داستان كوتاه ديگر و چند طرح ناتمام (هر چند كه بسياري از طرحها با خود وي به گور رفتند، چون هر چند از اتمام آنها گفته بود وليكن هيچگاه آنها را ننوشت!) باقي ماندهاند...
بهرام صادقي عليرغم اينكه جايزهاي نيز با عنوانش در نظر گرفته شد همچنان مهجور و فراموششده است... كساني كه تا حدودي بر او تاثير گذارده بودند نظير هدايت، همدوره و تقريبا هم سبكي نظير ساعدي و كساني كه از او متاثر هستند نظير هوشنگ گلشيري، همگي از او شناخته شدهتر هستند. هماكنون بسياري از افرادي كه به كتاب، مطالعه و ادبيات علاقمند هستند نيز او را نميشناسند!
مسايل مهمي كه در آثار او نمود دارند، پرسشها و ابهامهاي مختلفي هستند كه در حين داستان مطرح ميشوند و پس از اتمام داستان ذهن خواننده را رها نميكنند و آن را به حركت وا ميدارند. جهان داستاني وي جهاني نيست كه سنگ بناي آن يك بار براي هميشه بنا نهاده شده باشد، بلكه قلمروي شك، ترديد و ابهام است. صادقي هيچگاه بر اساس يك نوع ايدئولوژي يا رويكرد متعارف موضعگيري نميكند و پس از درگيرسازي عميق با وقعيت، به طرح پرسش و ايجاد ابهام ميپردازد و پاسخ را به جستجوي ذهني خواننده وا ميگذارد.
بهرام صادقي بر خلاف نويسندگان سياسي دهه 1320 كه پرداختن به فرم داستان را مهم نميپنداشتند و ميكوشيدند با قرار دادن آثارشان در خدمت مرامها، بر منزلت كارشان بيفزايند و آن را «مفيد» جلوه دهند، به فرمهاي مختلف داستاني توجه خاصي نشان ميدهد، براي او ادبيات وسيله نيست، نوعي «هدف» است. هر چند شايد مقايسه مناسبي نباشد وليكن علاقه صادقي در ارائه شيوههاي بياني جديد در هر اثر قابل مقايسه با آثار ايتالو كالوينو است كه گويي تاب تكرار حتي در عرصه بيان را نداشته است و همين طور ديد تلخ و طنزآميز وي قابل مقايسه با آنتون چخوف (كه صادقي نيز همچون او پزشك بود) است كه حساسيت خاصي نسبت به برهههاي خاصي از زندگي و زواياي معمولا ناديده آن داشت.
داستانهاي بهرام صادقي در يك صورتبندي كلي اضطراب، شك و دلواپسي را به تصوير ميكشند كه اين خصوصيات، شاخصههاي اصلي انسان در اوايل قرن بيست و يكم است.
I think I have my own world through my point of view, belives, thoughts, favourites... so I call all "my world"... Although I see I can't show them all as a "mirror"... but I try as much as I can...