Friday, November 25, 2011

Our wedding

Our wedding - Tehran, Iran on Thursday, Nov. 10th 2011

Sahar: Marriage is deeper from friendship.

Ehsan: Marriage is different from friendship.

Sahar: Now I can tell him that he’s my MAN.

Ehsan: Already, we’ve got started such a new relationship.

Sahar: Ehsan asked me telling something funny about marriage; well, it’s so funny.

Ehsan: Life is going on…

Tuesday, April 13, 2010

Gilan short trip

I was on a short trip to Gilan province (English & Persian info) last week. I just passed one time from this green province some years ago.
The season is spring; the weather was good, cloudy and fine. I never like crowded places so in this trip because of some days after Eid vacation, almost everywhere wasn't crowded, noisy & so on!
I was 3 days there, I entered Rasht city (
English & Persian info) in the 1st day morning.
Rasht – City Park [Park -e- Shahr] or Mohtasham Garden
We decided to visit Rudkhan Castle (English & Persian info) which is almost near to Fuman city (English & Persian info) in the 1st day.
It's really interesting that after that walking we could visit the castle there. I like the walls where covered by grass.


I usually preferred old places instead of natural attractions but it's about 1 year that I'm not in that way… Nowadays, 700 years or 1000 years or even 2 or 3 or 10 thousands years of human history aren't as important as the past for me. I sometimes look at these prolix periods (at least they seem!) of human history as some small parts of "Homo" life on this small planet. Oh, Anthropology is sufficient, now!
In the 2nd day, at first, we visited Rasht museum. There are some things to see such as local costumes, glee, taxidermy birds and there is a scaled sample of Rudkhan Castle, too.



Then we visited Mirza Kuchek Khan's (English & Persian info) house however it has been really repaired.

A poem for him in Gilaki (I guess!)
We visited Municipality Sq. [Meydan -e- Shahrdari] which there is a Mirza Khuchek Khan's statue.

Then we traveled to Masouleh (English & Persian info). Masouleh is a small nice village. I was really so happy that it wasn't crowded because of its dimensions!
The images can demonstrate better than words! By the way, I enjoyed in this small village.

Masouleh contains a Bazaar, some old & new teashops, nice views and a mosque.






The color and architecture of houses (at least older ones) are nice.
Masouleh has 2 museums, too. One is related to wild life and another one related to anthropology.



It's spring time & blossoms
There is also a costume shop which rents native costumes and travelers can take pics.
"It's fight time, brother!"
It was a good, short & funny trip!
P.S. The photographer of some pics of this post is me and some ones is dear Sahar Aalie.

Wednesday, March 3, 2010

Bartleby, the Scrivener "بارتلبي محرر"


درباره پست قبلي:

در هنگام مطالعه كتاب «تنهايي پر هياهو» با اين انتظار صفحات كتاب را ورق مي‌زدم كه به صفحه‌اي برسم كه در آن راوي به يافتن حلقه انگشتري درون يك نامه اشاره كند. خب پس از اتمام مطالعه و نخواندن چنين مطلبي در ضمن نوشتن پست قبل و اشاره به كتاب «اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري...» و داستان «كيفرگاه»، تقريباً اين موضوع را فراموش كردم. امروز بر حسب اتفاق در مجموعه داستان «همه چيز و هيچ چيز» [ترجمه حسن افشار، نشر مركز، چاپ اول 1376] كه به دنبال داستان ديگري رفته بودم نگاهي به داستان «بارتلبي محرر» (Bartleby, The Scrivener) به قلم «هرمن ملويل» (Herman Melville) انداختم. اين داستان از جمله داستانهاي محبوب من بوده است. اول بار نزديك به دهسال قبل آن را خواندم... روايت يك شخص عجيب و غريب به نام بارتلبي و تغيير رويه زندگي عجيبش از زماني كه با راوي كه يك وكيل است تا زمان مرگش حكايت مي‌گردد. اما در صفحه انتهايي داستان آمده:

«... گزارش از اين قرار بود كه بارتلبي در واشينگتون كارمند جزئي در «دايره مرسولات باطله» بوده كه غفلتاً متعاقب يك تغيير و تحول اداري از كار بر كنار شده است. وقتي به اين شايعه فكر مي‌كنم، نمي‌توانم احساسي را كه به من دست مي‌دهد به خوبي بيان كنم. مرسولات باطله! آيا شبيه آدمهاي مرده به نظر نمي‌رسد؟ مردي را مجسم كنيد از بداقبالي و بالذاته مستعد ياس و كسالت. براي اين خلقيات آيا مشغله‌اي تشديدكننده‌تر از كار با نامه‌هاي باطله و دسته‌بندي آنها براي سوزاندن هست؟ زيرا گاري گاري از آنها را به طور سنواتي مي‌سوزانند. گاهي كارمند رنگپريده در ميان تاي كاغذي حلقه انگشتري مي‌يابد. شايد انگشتي كه مقصد آن بوده اكنون در گور پوسيده باشد. اسكناسي كه به قصد اعانت در اسرع وقت ارسال شده، در حالي كه نيازمندش ديگر نه مي‌خورد و نه گرسنه مي‌شود. رحمت خدا بر آنان كه مايوس مردند. استدعاي اميد براي آنان كه نااميد مردند. اخبار مسرت‌بخش براي آنان كه از رنجهاي تسكين‌نيافته مردند. در ماموريتهاي زندگي، اين نامه‌ها به سوي مرگ مي‌شتابند.
آه، بارتلبي! آه، انسان!»

ملويل روانشاس بزرگي است و آشنا به زواياي پر شمار سرشت و تربيت انسان.




مرتبط:
اينجا و اينجا


Read the story Here.

Monday, February 22, 2010

"Too Loud a Solitude" "تنهايي پر سر و صدا"


اين كتاب: «تنهايي پر هياهو» (Too Loud a Solitude) را از يكي از دوستان هديه گرفتم و به توصيه وي بدون مطالعه اوليه درباره آن در اينترنت خواندم. اغلب بخشهاي اين كتاب را در طي سفرهاي درون‌شهري و درون اتوبوس خواندم!

كتاب نازك و جالبي است از نويسنده‌اي نسبتاً ناشناس در ايران: «
بهوميل هرابال» (Bohumil Hrabal) ولي بزرگ و البته ترجمه «پرويز دوائي» ساكن پراگ كه براي من نامش همراه با «سينما» ست. چكيده اثر:
كتاب روايت زندگي يك كارگر كارگاه جمع‌آوري و بسته‌بندي كاغذهاي باطله مي‌باشد. هرچند كه بايد به گستردگي كاغذهاي باطله او توجه كرد: كاغذهاي خونين قصابي‌ها، كاغذهاي باطله ادارات، كتابهاي مختلف كوچك و بزرگ، و كليه نسخ چاپ شده يك كتاب بدون مجوز توزيع يا توقيف و جمع‌آوري شده (وضعيتي همچون يكي از كتابهاي خود هرابال با عنوان «چكاوكهاي پاي بسته» كه به بياني كتاب حاضر مرثيه‌اي بر آن است.).
همان‌طور كه در صفحه نخست اثر آمده است: 35 سال وي مشغول همين كار بوده است كه تاثير آن موجب تبديل شدن وي به هيئت دانشنامه‌اي زنده شده است. وي براي داشتن توانايي كارش تقريباً الكلي قهاري است كه در هر روز چندين ليتر آبجو مي‌نوشد تا به خانه‌اش برود كه پر از كتاب است، اتاقش، بالاي تختش، توالت، آشپزخانه و تقريباً همه جا.
خمير كردن كاغذ از سوي وي داراي آئيني مي‌باشد: هر بسته كاغذي كه درون دستگاه پرس مي‌گذارد را با توجه به حس و حال، كتابها و كاغذهايي كه دارد مزين مي‌كند، مثلاً كتابي كه صفحه‌اي خاص از آن باز است يا اثري نقاشي مثلاً از ون‌گوگ و سپس دكمه سبز: شروع فعاليت دستگاه را مي‌زند...
موشهاي بسياري در كنار وي در آن زيرزمين هستند كه همچون او به كتابهاي علاقمندند منتها از جنسي ديگر.
راوي تنهاست هرچند كه در گذشته‌هاي نسبتاً دور دختري و در اوقات اخير با دختران كولي‌اي سر و سري دارد وليكن به هر حال تنهايي پر سر و صداي خودش را دارد.
دوست دارد پس از بازنشستگي همچون دايي‌اش كه پس از بازنشستگي راه‌آهن كوچكي با يك لكوموتيو در باغش راه انداخته، او نيز دستگاه پرس كاغذ را بخرد و به آن باغ منتقل كند و كليه كتابها و كاغذهايي را كه در اين ساليان طولاني جمع كرده، به آن صورتي كه دوست دارد، خمير كند.
اما تمدن و تكنولوژي خبر از دستگاهي عظيم در همان نزديكي‌ها مي‌دهد. دستگاهي بسيار بزرگتر و قوي‌تر از دستگاه سي و پنجساله وي. دستگاهي كه تعدادي جوان خوشگل و خوش تيپ كه به جاي آبجو، شير مي‌نوشند و دستكش بر دست دارند و ساعت كاري مرتب و برنامه‌سفرهاي تعطيلات مشخصي دارند، بدون آنكه اصلاً توجه كنند «چه» را درون دستگاه مي‌ريزند، آن را تقريباً هدايت مي‌كنند.
دو كارگر جوان به كارگاه وي منتقل مي‌آيند كه جاي وي را مي‌گيرند و از قرار وي به جاي ديگري منتقل شده است. اما همان طور كه چندان غير منتظره نيست، وي براي آخرين بار به درون آن زيرزمين پر خاطره وارد مي‌رود، درون طبله دستگاه مي‌رود و دكمه دستگاه را مي‌زند.

***

در هنگام مطالعه اين اثر اغلب به ياد كتاب «اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري...» به قلم كالوينو (Italo Calvino) مي‌افتادم كه در بسياري از صفحات آن كتاب، «كتاب» محتواي اصلي است، حتي آن زماني كه هنرمندي با جسم كتاب آثار هنري مي‌سازد بدون توجه به محتواي آن. و در اواخر كتاب و پيش‌بيني خودكشي راوي به ياد داستان «كيفرگاه» يا «گروه محكومين» (In the penal colony / In der strafkolonie) اثر هموطن هرابال، كافكا (Franz Kafka) افتادم كه در آنجا نيز دستگاه عجيبي وجود دارد. دستگاه اعدامي كه با ظرافت تمام و با عذاب بسيار مي‌كشد. افسر مجري حكم كه اعدامهاي بسياري را انجام داده در انتها خود درون دستگاه قرار مي‌گيرد.


***


بخشهايي از كتاب:
- صفحه (1): سي و پنج سال است كه در كار كاغذ باطله هستم و اين «قصه عاشقانه» من است. سي و پنج سال است كه دارم كتاب و كاغذ باطله خمير مي‌كنم و خود را چنان با كلمات عجين كرده‌ام كه ديگر به هيئت دانشنامه‌هايي در آمده‌ام كه طي اين سالها سه‌تني از آنها را خمير كرده‌ام. سبويي هستم پر از آب زندگاني و مردگاني، كه كافي است كمي به يك سو خم شوم تا از من سيل افكار زيبا جاري شود. آموزشم چنان ناخوداگاه صورت گرفته كه نمي‌دانم كدام فكري از خودم است و كدام از كتابهايم ناشي شده.

- صفحه (3): ... انسان شريف هرگز به اندازه كافي شريف نيست و هيچ تبهكاري هم تمام و كمال تبهكار نيست. اگر مي‌توانستم بنويسم كتابي مي‌نوشتم درباره بزرگترين لذات و بزرگترين اندوه‌هاي بشري. از كتاب و به مدد كتاب است كه آموخته‌ام كه آسمان بكلي از عاطقه بي‌بهره است.
نه آسمان عاطفه دارد و نه انسانِ انديشه‌مند. نه اين كه انسان بخواهد كه بي‌عاطفه باشد، ولي وجود عاطفه در او خلاف عقل سليم است.

- صفحه (7): - «هانتا، كجايي؟ محض رضاي خدا به كتابها زا نزن و كارت را بكن! حياط را كاغذ ورداشته و تو آن پايين نشسته‌اي و توي عالم هپروتي؟»

- صفحه (33): ... [نقل از لائوتسه:] «شرم خود را بشناس و غرورت را حفظ كن.»

- صفحه‌هاي (52 و 53): [نقل از كانت:] «دو چيز ذهن مرا با اعجابي فزاينده و از نو، پر مي‌كند: آسمان پر ستاره بالاي سرم و قانون اخلاقي درون خودم.»
... «هنگامي كه روشنايي لرزان شبي تابستاني پر از تلالو ستاره‌ها و ماه بَدرِ تمام است، من به اوج آن نازكدلي‌اي مي‌رسم كه از حس دوست داشتن جهان و در عين حال تحقير اين جهان، تشكيل يافته است...»

- صفحه‌هاي (54 و 55): [نقل از كتاب تئوريهاي آسمانهاي كانت:] «ر سكوت شبانه، سكوت مطلق شبانه، وقتي كه حواس اسنان آرام گرفته است، روحي جاودان، به زباني بي‌نام با انسان از چيزهايي، از انديشه‌هايي سخن مي‌گويد كه مي‌فهمي ولي نمي‌تواني وصف كني.»

- صفحه (57): [نقل از شوپنهاور:] «بالاترين همه قوانين عشق است، و عشق شفقت است.»

- صفحه (65): نه، آسمان عاطفه ندارد، ولي احتمالاً چيزي بالاتر از آسمان وجود دارد كه عشق و شفقت است، چيزي كه من مدتهاست كه آن را از ياد برده‌ام.

- صفحه (68): [در مشاهده كارگران جوان] ولي در اينجا هيچ كس به درك لطف ملموس كاعذ كمترين علاقه‌اي نداشت.

- صفحه (69): ... مي‌ديدم كه دستگاه دارد كل موجودي نسخه‌هاي چاپ شده يك كتاب را در طبله مي‌ريزد و مي‌كوبد و بسته‌بندي مي‌كند...

- صفحه (70): ... به قاطعيت دريافتم اين پرس هيولايي كه در برابر من است دارد ناقوس مرگ پرسهاي كوچك را به صدا در مي‌آورد.

- صفحه (71): ما قديمي‌ها بي‌قصد و عمد باسواد شده بوديم. هر يك از ما در خانه‌اش از كتابهاي بازيافته در ميان باطله‌ها، كتابخانه كوچك معتبري داشت، مجموعه‌اي از كتابهايي كه از نابودي رهانيده بوديم، به اين اميد خجسته كه در اين كتابهاي روزي چيزي خواهيم خواند كه هستي‌مان را دگرگون كند.
[ناگهان به ياد داستان «
كتابخانه بابل» اثر بورخس با مضمون كتابهاي پرشمار افتادم.]

- صفحه (77): [در مشاهده تغييرات دنيا]: امروزه روز همه چيز فرق مي‌كرد.

- صفحه (79): [در مشاهده تغييرات دنيا]: روزهاي هنرپروري و زيبايي ديگر به سر رسيده بود.

- صفحه (91): [در زمان بيرون رفتن از كارگاه پس از وضعيت جديدش]: از تمام آن كتابهايي كه بهشان سوگند خورده بودم در اين لحظه نياز، حتي يك عبارتش به كمكم نمي‌آمد.

- صفحه (92): [در هپروت]: ... يك بسته‌بندي عطيم ديدم بر دشتي متروك؛ يك مكعب، هر بعدش پانصد متر يا شايد بيشتر، كه تمامي پراگ درونش فشرده شده بود، كه خود من هم درونش فشرده شده بودم، خودم با تمام افكارم و تمام كتابهايي كه در عمرم خوانده بودم و تمام زندگي‌ام، من و افكار و زندگي و كتابهايم در اين بسته‌بندي عظيم چيزي جز موشي ناچيز، ريزترين موش آن زيرزمين، نبوديم كه با كاغذهاي باطله، زير دست كارگرهاي بريگارد كار سوسياليستي در آن زير زمين له و لورده شوده بوديم.

- صفحه (94): اشاره به كتاب «درباره آرامش ذهن» اثر سه‌نه‌كا

- صفحه (95): پيشرفت به مبدا، يعني پسرفت به سوي آينده.
... حالا ديگر فرصتي بي‌نهايت در اختيار داشتم.

- صفحه (102): تا كاملاً از پاي درنيامده‌ايم جوهر واقعي خود را بروز نمي‌دهيم.

- صفحه (104): كتابي را پيدا مي‌كنم كه در آن سوفي شارلوت، ملكه پروس به نديمه‌اش مي‌گويد: «گريه نكن، براي ارضاي كنجكاويِ تو، مي‌روم ببينم آن چه بود كه خود لايبنيتس هم نتوانست به من بياموزد. از مرز بين بودن و هيچ بودن گذر خواهم كرد...»


***


بهوميل هرابال به سال 1914 در شهرك ژيدنتسه (Zidnice) – از نواحي برنو (Brno) در قسمت موراوياي سرزمين چك امروز (و تا سال 1918 جزء امپراتوري اتريش- مجارستان) به دنيا آمد.
در سال 1948 دكتراي حقوق گرفت، ضمن آنكه دوره‌هايي، در سطح دانشگاهي، در فلسفه، ادبيات، و تاريخ هنر را نيز گذراند.
با وجود اين سطح سواد غني هرابال در شروع جستجوي شغل از مدرك و سابقه تحصيلي‌اش استفاده نكرد و به يك سلسله مشاغلِ، به گفته خودش، «جنون‌آميز» رو آورد:
كارگر راه‌‌آهن، مسئول خط و راهنمايي قطارها، نماينده بيمه، دستفروش دوره‌گرد اسباب‌بازي، كارگر ذوب‌‌آهن، و كار در كارگاه جمع‌‌آوري و بسته‌بندي كاغذهاي باطله.
هرابال به اين ترتيب تركيبي غريب از كارگر- روشنفكر بود كه در جامعه آن زمان چك پديده‌اي استثنايي محسوب نمي‌شد. خيلي از روشنفكران و انديشه‌مندان، استادان دانشگاه، و فلاسفه، و هنرمندان، در زمينه‌هاي مختلف و متفاوت، به اجبار يا اختيار، مشاغلي چون كارگري ساختمان، شيشه‌شويي، سوخت‌اندازي، رانندگي تاكسي، و غيره را در پيش مي‌گرفتند كه با انديشه معارضه نداشت.
هرابال از دهه 1930 نوشتن را آغاز نمود هرچند كه با توجه به اوضاع سياسي وضعيت انتشار آثار وي شرايط مختلفي را تجربه نمود. در سال 1959 فضاي سياسي سرزمين چك اندكي بازتر شد و مجموعه قصه‌اي از وي با نام چكاوكهاي پاي بسته چاپ شد وليكن سختگيريهاي ناشي از انتشار كتاب بزدلها اثر اشكوورتسكي موجب توقيف و جمع‌‌آوري اين كتاب شد و اندوه مرگ چنين كتابي را- چون عزاي مرگ يك انسان- هرابال چه زيبا و چه ساده در كتاب حاضر بازگو كرده است.
بسياري از آثار وي به صورت دستي (ساميزدات-
Samizdat: يك واژه روسي و رايج كه نقش آن در فرهنگ بعضي از جوامع بسيار مهم و گسترده است.) تكثير و خوانده شدند.
در سال 1963 عاقبت اثري از هرابال اجازه چاپ پيدا كرد و انتشار مجموعه مرواريدهاي اعماق وي كه به فاصله يكي دو ساعت به فروش رفت و ناياب شد، در ادبيات معاصر چك واقعاً حادثه‌اي قلمداد گرديد.
شهرت هرابال با فيلمي كه
يرژي مِنزِل از كتاب قطارهاي به شدت مراقبت شده وي ساخت (كه اسكار بهترين فيلم خارجي سال 1967 را به دست آورد.) از مرزهاي چك خارج شد.
پس از هجوم قواي پيمان ورشو به خاك چكسلواكي و اتمام دوره كوتاه فضاي باز سياسي بهار پراگ در سال 1969 تا سال 1975 هرابال بعضي از بهترين آثارش را نوشت (نظير همين كتاب حاضر).
هرابال در ماه فوريه سال 1997، هنگامي كه در بيمارستان بستري بود، از پنجره طبقه پنجم به زير افتاد، يا به زير پريد. هنوز كسي درست نمي‌داند. گفته بود كه مي‌رود به كبوترها دانه بدهد.



***


كتاب «تنهايي پرهياهو» در نظرخواهي از ناقدان ادبي و استادهاي دانشگاه و نويسندگان در شروع قرن 21، به عنوان دومين اثر متمايز ادبيات نيمه دوم قرن بيستم در سرزمين چك، بعد از «شوايك، سرباز خوب» اثر ياروسلاو هاشك (Jaroslav Hašek) برگزيده شد.


***


كتاب «قطارهاي به شدت مراقبت شده» وي سالها قبل در مجله تماشا و چندين قصه كوتاه‌اش در مجله سخن چاپ شده‌اند.
پرويز دوائي در پاسخ افرادي كه خواهان ترجمه آثار ديگر اين نويسنده شده‌اند گفته است:
متاسفم! بجز اين كتاب هرابال كه عرضه شد، كه به نظر ناقدان و خبرگان چك بهترين اثر اوست، و نيز بي «ضررترين»شان براي عرضه در بازار نشر امروز سرزمين ما، ترجمه ساير آثار او (كه براي فرهنگ ديگري نوشته شده است.) در شرايط حاضر لزوم دخالت و دستكاريهايي را اقتضا مي‌كند كه اين بنده در مورد خويش- بخصوص در حق چنين نويسنده‌اي- آن را مطلقاً روا نمي‌دارد. ديگران در مورد ترجمه آثار نويسندگان ديگر چنين كرده‌اند و مي‌كنند. بكنند!
[البته همين اثر اخير هم از الطاف عزيزان ارزشي بي‌بهره نمانده است!]

مرتبط:
اينجا


Related:
Here, here & here

Sunday, December 13, 2009

"Let's not muddy the water!" "!آب را گل نكنيم"

Don't miss!
I was there today…
***

"A Window to Color"

A Retrospective Exhibition of Works of

Nov. 30th 2009 – Jan. 21st 2010

Tehran Museum of Contemporary Art

روزنه‌اي به رنگ

مروري بر نقاشي‌هاي

نهم آذر تا اول بهمن‌ماه 1388

موزه هنرهاي معاصر تهران

***



"Eyes should be washed to see things in a different way..."

Sohrab Sepehri (Persian: سهراب سپهری ) (October 7, 1928 - April 21 , 1980) was a notable modern Persian poet and a painter.

It was so exciting to see his paintings as close as possible for 1st time after so many years… This exhibit caused chance of public display for the first time for some unseen paintings.
I saw his paintings for the 1st time with this close distance, so I could see details, colors and "real" size of them.


"Let's be simple everywhere..."


His former & famous gravestone with below poem by him:
"...
If you are coming to see me,
Pray step gently, softly
Lest the thin shell of my loneliness
Should crack

..."

آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد

به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من


... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

But it changed silently with above black gravestone and that disgusting Cell-phone number on it as shown below:



One of his favorite themes is demonstrating some tree boughs so close together, just "bough" not more… He has so many paintings contain this P.O.V. in different sizes and with different painting materials… Some believe the subjects of these paintings are those gardens in a village near Kashan titled "Golestaneh"…
But it's not so obvious what was in his creative and poetic mind… Some of them are "big" in size: 200cm*300cm or even 200cm*500cm.


"Wherever I am, let me be!
The Sky is mine.
The window, the mind, the air, love, earth, are all mine.
What does it matter
if mushrooms of nostalgia
grow from time to time?"
(Designed by Nikoo)
"The best thing to achieve is that look which is wet because of love incident."
***
Tehran Museum of Contemporary Art (Website)
Some more pics: here & here.